برخورد دیگران هم تابع شخصیت خودشان است و هم به رفتار ما بستگی دارد. وقتی یک چیز مشترک را در

بازخورد ارتباطت با آدم های مختلفی می بینی می شود به این هم فکر کنی که این چیز مشترک احتمال زیادی دارد که واقعی باشد و به تو مربوط! عاشق نشاندن تکه های کوچک در کنار هم و رسیدن به نتیجه ام. و نیک می دانم که به نتایجی که می رسم احتمالاً خیلی ها نه می رسند و نه حتی این رسیده را قبول دارند. اینقدر گفتند ذهنت ریاضی است که خودم هم باورم شد. از دبیرستان و نمرات عالی ریاضی گرفته تا انتخاب رشته مدرسه و دانشگاه و زندگی و . . ما در هرمزگان اصطلاحی داریم بدین مضمون که اگر مثلاً من سالمم و فقط تب مختصری دارم و شما بیایی و بگویی که اُه وضعت خیلی خرابه و توی تب داری می سوزی و در ادامه هم لی لی به لا لای من بگذارید نتیجه این می شود که هم من حس می کنم بیشتر مریضم و واقعاً خوب تاب آوردم و هم اینکه حتی اگر بخواهم بلند شوم و بگویم هیچ چی نشده و سالمم، دیگر رویم نمی شود. در اینجا به آن شخص که در محضور گیر کرده و به خاطر نگاه دیگران آن کار را می کند یا نمی کند می گویند: بار گردنی بودن  bare gardeni buden (بارِ گردنش شده). خب از امثال و حکم بگذریم. داشتم عرض می نمودم که شاید بعضی کارها را که می کنیم از آن جهت است که بار گردنمان کرده اند و به دوشمان انداخته اند.

آدم باید همیشه خود را برانداز کند و خوب و بدش را آنالیز کند که کاری کند، اگر خوب است خوب تر و اگر بد است رفع بد کند نه اینکه در آنالیز بماند. میخواستم توضیحش بدم ولی یه چیز دیگه یادم اومد اول اونو باید بگم. 

شخصیت! آره شخصیت آدم ها دقیقاً چیه؟ حس آدم، کارای آدم، منطق آدم، طرز فکرش، نگاه بقیه بهش، توصیف خودش از خودش، توصیف بقیه ازش، مجموعه همه این ها، دین و اخلاق و فرهنگ و خانواده و . کجای این پازل هستند؟ توهمات آدم از خودش، سوء تفاهماتی که دوم و سوم شخص ها از کارای اون آدم بهشون دست داده.

گاهی به خودم میگم علی (توضیح باید بدم اینجا رو) ، گاهی به خودم میگم نکنه من ثبات شخصیت ندارم، گاهی هم میگم من تصمیماتم رو چرا هی عوض میکنم؟ یه وقتی دوست داری یه چیزی باشی و به نظرت تو اون راهی ولی فی الواقع نیستی و توهمشو داری و دیگران دارن می بینن که تو نیستی و داری اداشو در میاری.

داشتم باهاش حرف میزدم، هرچند تکرار چندباره حرف های خودم به خودم که هم یه حالت فهموندن به خودم داشت و هم تصحیح فهم خودش از من بود ولی خب اصلاً روال خوبی نبود. بدتر از همه حس همزاد پنداری زیادی و دل سوزی در انتهای کلامت بود که بهت می گفت: حق داری واقعا. و بلافاصله می گفت: الآن چی بهت میگذره؟ یا اون حالتی که بوده چی بهت می گذشته؟ از اونجا که تماماً خودم رو رها کرده بودم که کمکی کنم و وقتی رو ازش تلف نکنم و من هم کمک کنم و نااُمیدش نکنم که از تلاشی که می کرد و می گفتم هر چی که می خواست ولی باز تکرار جمله: چی بهت می گذره واقعا حوصلمو سر می بره. وارد احساسات شدیم، نگاه آدم های اطراف من همگی اینه که زیاد احساسات رو نمی فهمم و خودم هم همین نظر رو دارم. من تو زندگیم همه چیز رو منطقی نگاه می کنم، یعنی اگه احساسم یه چی بگه ولی منطقم بگه این اشکال داره، بیخیالش میشم. اصلِ احساسم هم معمولاً اون جاهایی به غلیان میاد که مشکلی رو ببینم، فقری رو ببینم. در کل به عنوان یه بیننده آدم رقیق القلبی هستم واقعاً ولی توی زندگی خودم توی رفتارم با بقیه توی تعاملاتم و این جور چیزها نه. فکر کنم یه ضعفه و بقیه رو آزار میده. البته زود اشکم درمیاد، خیلی زود. ولی نه برای مشکلات خودم، برای اطرافیان خودم، برای زندگی خودم. شاید به خاطر اینه که هیچ وقت خدا نخواسته سختی بکشم. نمی دونم. بگذریم. داشت یادداشت می کرد، ناامیدی، عصبانیت، تحقیر شدن، اقتدار و . و ته جلسه لبخندی زد که نشان از غلبه اش بود به زعم خودش. از صورتش و جمله بلافاصله اش می شد به این رسید که خوشش آمده از کارش که توانسته چون منی را که به زعم خود هیچ احساسی را نمی فهمم وادرا به گفتن کلماتی کند که احساسم را نشان می دهد. شاید حق با او بود و من هم مخالفتی ندارم چون آنچه می کنم و می گویم برای رسیدن به هدفی بزرگ تر بود و می ارزید. دستش درد نکند.

به نظرم کوه احساس منم ولی این قدر نگفتم یا فقط اینجا گفتم و توی نوشته هام مستتر بوده اند و چند سال یک بار هم همه نوشته هام رو با خاک یکسان کردم که هیچ احد الناسی نمی تونه بفهمه من الآن دقیقاً چمه. مرگ اینکه خودم بخوام اون بفهمه. و هیچ وقت تلاشی نکردم که به کسی بفهمونم احساسم رو، شاید این قدر این حس ها درونم بوده که دیگه نمود بیرونی اش رو یادم رفته. ولی خب کلاً احساساتم دو دسته اند در نتیجه، یک دسته اش رقّت قلبمه که داغونم می کنه و واقعاً دوستش دارم، هر کار خوب و خیری که می کنم از همونه، خیلی عالیه. اشک هم اگه بشه خروجی اش اشکال نداره چون برای هر چه اشکم دربیاد واقعاً می ارزیده و مقدس بوده، چه از نگاه دینی چه ارزش های انسانی. البته جز سکانس های فیلم هندی (شوخی بود) و یه سری دیگه احساس درونی که فکر کنم به تصمیماتم منتهی میشه و به این مدل زندگیم که فکر نکنم اگه میانگینش رو بگیرم سفید باشه، احتمالاً خاکستری و تیره باشه، نظر خودم این نیست، نگاه دیگران رو میگم؛ 1. آقای ج چه عجب ما خنده ی این علی رو دیدیم یک بار، یکی دو ساله ما مشتری مغازه ات هستیم این بچه همیشه اخمه. هم خنده داره هم دردناک (توجیه دارم براش برای خودم، توجیه نه دلیل) 2. خانم الف خدا کنه اخلاق بچه ات به باباش نره (نمی فهممش، یه کم باهاش کنتاکت بودم، خودش تنده ولی همیشه میگه من هرچی سخت گیرم تو از من بدتری) 3. خدا کنه اخلاق آیه به تو نره (رفیق فابریک همون شماره دو، که البته همیشه به شوخی میگه و برا اذیت من، هرچند می دونم هیچ شوخی بدون وجود یه چیز جدّی نیست) 4. شهریوری ها درونگرا و تُخسَن، داییش هم مثل همینه. خب هر چند من می دونم شاد و شنگول نیستم کلاً و آدم شادی نیستم و می خوام واقعا بهش بپردازم ببینم چرا یا ادای خوشحالا رو دربیارم یا سعی کنم خوشحال باشم ولی واقعاً من از نگاه خودم و توی ذهن خودم اینی که اینا میگن نیستم.

خب بذار یه تیکه دیگه رو به اینها اضافه کنیم و یه نتیجه ای بگیریم. ته جلسه گفت علی تو از او بالا یه کم بیرون بیا و ادامه حرفش درخصوص احساسات. که این تیکه اش رو دوست داشتم، بهش توجه نکرده بودم. اون آدم ها که تیکه کلام هاشون رو هم حفظ کردم و به خاطر سپردم و این جمله ایشون منو به این نکته واقف نمود که نکنه زبونم لال من در هپروت سِیر می کنم؟ (با سخت گیری تمام اینو گفتم البته) به نظرم مشنگ نباشم، حداقل تمام این آدم ها به هوش و درک و شعورم بارها جلوی خودم اعتراف کردند. ولی خب یه مسئله ای هست که توی زندگیم در نظرش نگرفتم. فاصله ی بین آنچه در ذهن من است با آنچه دارد اتفاق می افتد و برداشت های دیگران. این فاصله اگر کم باشد طوری نیست ولی وقتی حرف های نزدیک ترین ها هم فرسنگ ها با آنچه تو می اندیشی فاصله دارد یعنی عیب دارد کارت یا فکرت یا رفتارت و شخصیتت؟ شاید بی رحمانه نتیجه گرفتم ولی خب: خود شکن آینه شکستن خطاست.

مثلاً من فکر می کنم مبنایم دینِ خداست و قبول دارم شاید جایی نامردانه خواسته هایم را در قالب دین خدا بگنجانم و این به ذهن طرف مقابلم خطور کند که این دارد سوء استفاده می کند و حرف های دیکتاتورمأبانه اش را در قالب زیبای دین می گوید که طرف مقابل را خلع سلاح کند. که حتی اگر 100% هم این باشد که نیست، حداقل من تلاشم رو کردم که در قالب دین بیام و این تحسین داره نه تنبیه. تحسین شما رو نمیگم، خودم به خودم.

یه چیز دیگه فکر کنم فاصله نوشته هام و حرفهام با زندگیمه که آدم ها رو به قضاوت هایی وادار می کنه. هرچند خداییش همه آدم هایی که حرف های خوب می زنند، خوب حرف می زنند، چیزهای خوب می نوبسند و خوب می نویسند لزوماً زندگیشون هم اونی نیست که میگن و نمیشه این رو تعبیر به نفاق کرد یا ادا در آوردن. یه بخشی اش کم توانیه، یه بخشی اش اینه که ایده آل ها رو می نویسیم یا حرف می زنیم ولی واقعیت ها رو انجام میدیم. هرچند خدایم شاهد است که هرچقدر هم خوشکل و جالب می نویسم ولی همیشه در نوشته ها و حرف هایم خودم را زدم تا اینکه شعر بگم، حداقل توی بیشتر حرف ها و نوشته هام اینطور بوده. 

اینقدر توی زندگیم به نکات منفی ام پرداختم (به زعم خودم، چون اگه واقعاً پرداخته بودم حداقل یکی شون حل میشد ولی نشده) اینقد به اشکالات نگاه کردم که وقت نکردم خوبی هامو جمع بندی کنم. هم اون صبغه دینی این کار و عُجب و غرور و این که آنچه می کنی رو زیاد بزرگ ندانی هم اینکه فکر کردم اگه این کارو بکنم پُر رو میشم. کلاً زشته بابا. ولی خب همون گوشه کنار ذهنم خودم رو تحسین کردم. میگیری چی میگم؟ یعنی هر دو طرف ماجرا رو می فهمم خودم که چند چندم (به ذهن خودم ها نه نگاه اطرافیان) خودم می فهمم ولی تا امروز هر چی بوده نوشتن و لیست کردن عادت ها بد، رفتارهای بد، اخلاق بد و . علیصداقت بوده و نشده خوبی هام رو بنویسم. ولی دو سه جا تا حالا مجبور به توضیح در مورد خودم که شدم، هم ته ذهن خودم خوشحال بودم که وقتی برشمردم کارهای خوبموف یا رفتارای خوبمو، یا مهارت یا مدرک یا اعتبار اجتماعی مو که توی دلم قند آب شده و طرف مقابل هم خوشش اومده. حس خوبی بود، مثل وقتی کت و شلوار شیک و برازنده تنت بپوشی و بری تو یه مجلس و حس کنی همه دارن حسابی نگاهت می کنن. هرچند کار زن ها رو نمی پسندم ولی بهشون حق میدم اینقد خودشونو به فنا بدن برا هر مجلس و مراسم از فرق سر تا ناخن پا جون داد کنن که بدرخشن، حس فوق العاده ای رو بهشون میده، واقعا میشن و آرامش میگیرن. هرچند من اگه چند بار انگشت شمار اینجوری بودم هم دیگه هوس نکردم تکرارش کنم که عادتم نشه. خوب یا بد من دوست دارم این عادتمو.

از مسائل روانی و ذهنی بیام بیرون که حالا یکی دو ماه آینده احتمالاً روشون کار کنم درخصوص تنبلیم هم بگم بد نیست. باشد یکی دو سالی بماند امانت در بلاگفا. حس می کنم شدیداً تنبل و بی خاصیت شدم. یعنی تن پرور شدم و حاضر نیستم تن به کار بدم. حجت الاسلام پناهیان حرف های خوبی دارند، یعنی حرف هاش شبیه امثال حجت الاسلام ماندگاری که هم پدرم می پسندد و هم پدبزرگم، نیست. حرف های او معمولاً برای قشر مذهبی یا مث من خود مذهبی پندار است که دچار آفات زیادی شده اند به واسطه این توهم دین داری یا دین داری واقعی نه به خاطر بی دینی. یکی از همین حرف هاش اینه که اون چیزی که مثلاً آقای بهجت رو بزرگ کرده اگه نماز شبه (مثال میزنم همینطوری) لزوماً اون تو رو بزرگ نمیکنه. به عبارتی برای یکی احترام پدر و مادر او را بلند می کند از زمین یکی به واسطه کار دیگری. یعنی اگر زندگی عالمی خواندی که بلند میشد می رفت فلان کار خاص را میکرد و خوش می گوید من هر چه دارم از انجام آن کار است، این برای تو قرار نیست آن نتیجه را بدهد. (حرفهای پناهیان و خودم قاطی شدن). آن چیزی که برایت سخت است انجامش، اگر آن را برای خدا انجام بدهی آن وقت می شود گفت کاری کردی. بذار اینجوری بگم [بسوزه پدره ریا :)] مال و زن و فرزند را تعبیر ازش میکنند به عنوان یکی از چیزهایی که باهاش انسان آزمایش میشه و خیلی ها رو به چاه انداخته. ولی فکر کنم توی قسمت مال با کمک خدا و لطفش و یه کم تخفیف، زیاد مشکلی برنمی خورم، توی زن و فرزند هم به گمانم زمینم نزنند، حسّ خودم اینه. ولی خب مثلاً احترام به پدر و مادر رو من میلنگم، توی اجابت اوامر پدر میلنگم، توی خوش خلقی با خانواده و مردم میلنگم، توی ایستادن جلوی بعضی کارهای حرام میلنگم، یعنی واجبات رو شاید با تخفیف پاس کنم ولی ترک حرام رو نه، خیلی کار دارم. توی تلاش و جدّ و جهد میلنگم. و اگر چون منی خیلی مرد هستم باید اینا رو درست کنم نه اینکه صدقه بدم یا فلان کار کنم. این ها وظیفه منه و کار خاص منه که منو خاص میکنه احتمالاً چون انجام هر کدومش پدر صاحبمو در میاره و واقعاً سخته برام.

دیروز یه چیزایی شنیدم که به خودم گفت علی تو چقدر خوش خیال و خوش قلبی پسر، دور و برت چه خبره؟ چون تو اهل رعایتی همه این ها که رعایت نمی کنند. چطور من ندیدم؟ اصلاً من باید وارد این بازیا بشم یا نه؟ هیچ وقت نخواستم کارای خاله زنکی کنم. شاید چند تا کارم او هم به صورت سلولی به چند شخص متفاوت گفته باشم ولی چرا جمع بندی شده از یکی دیگه تحویل گرفتم؟ من سرِ کارم یا بقیه خیلی. . از دیروز تصمیم گرفتم هیچ کسی رو محرم ندونم. یعنی همون یه کار خاص رو به یه آدم خاص فقط بگم و سلولی عمل کردن رو هم بگذارم کنار. قشنگ گفتند تو روایات که وقتی سرّی رو به نفر دومی گفتی اون دیگه سرّ و راز تو نیست. هرچند این چیزهایی که دیروز مطرح شد اصلاً راز نبود و اصلاً مهم نبودند و من هیچ وقت حرف های مهمم رو به هیچ احدالناسی نمیگم ولی خب همین کوچگ ها رو هم دیگه به کسی نخواهم گفت. شاید عاقلانه تره که این تصمیم رو نگیرم و بیشتر تفکر کنم ولی حسّ عصبانیت و خُل پنداشته شدن از سوی دیگران نمیذاره منطقی باشم پس با همه آدم ها آنچه را می گویم که مهم نباشد، بی ضرر، نامهم، الکی و روزمره.

شکر خدا موتورسیکلت عزیزم بعد دو سال که از سرقتش گذشته بود و دیگه چیزی ازش نمونده بود پیدا شد و با خرج گزافی سرپا شد. بهترین همدم و رفیق همین سی جی خودمه و بس. می خواستم بگم صدا از سنگ در بیاد از این طفلی در نمیاد که خندم گرفت و دیدم این لامصب تازگیا خیلی هم صدا ازش در میاد ولی خب هیچکی حرفاشو نمی فهمه. با دنده یک و دو، تنها، شب، خلوت، تو خیابون، با موتور ؛ وای مگه این همه خوشبختی میشه اصلاً. یعنی آدم غم عالم و آدمو داشته باشه و با این توصیفی که گفتم نیم ساعت بگذرونه اصلاً غمی رو دلش می مونه!  خیلی عتیقه ام خداییش :)

البته سانسور نکنم بهتره، چرت میگن که مرد گریه نمی کنه و قدم میزنه. علی گریه می کنه ولی قدم نمیزنه با موتورش میچرخه. یعنی به اون سور و ساتی که گفتم: یه اشک نم نم و یه زمزمه اضافه کنی دیگه تو دنیا هیچی باهاش برابری نمیکنه. و اضافه کنم دو سال پیشم نبوده و تجربه ای که میگم مال قبله چه بسا این هم نوستالژی شده باشه و وقتی بخوام تکرارش کنم از کیفیتش کاسته بشه، عین دوباره دیدن کارتون سطل سحرآمیز یا ساعت برنارد یا حتی اسطوره ام سریال عربی سوار بی اسب که با چه سختی ای گیرش آوردم ولی نه اون چیزی که تو ذهنم ازش ساخته بودم نبود. به نظرم چیزهای مهم و خاطرات خوش قبل برای همون قبل و در اون زمان و مکان خوبن و نباید دوباره بخوای تجربه شون کنی، هم سن او موقع ات مهمه، هم حال اون موقعت، هم جایگاه ماه و خورشید و فلک و هم هزار چیز دیگه. ولی با همه این تجربه های ناخوش ناشی از بازسازی خاطرات دیدن دوباره این فیلم هایی که گفتم واقعاً از خدا می خوام این خوش بودن با موتورم رو برام بی مزه نکنه، البته این دو سه شبه باهاش اینور اونور بودم خوب بوده و بدم نیومده.

یه جا اون بالاها گفتم ببین علی و در ادامه گفتم باید توضیح بدم درموردش. اینکه آدم ها حدیث نفسشون و خطابشون در حدیث نفسشون به خودشون چیه به نظرم نکته مهمیه. یعنی من اگه بگم ببین علی جان، ببین علی، ببین شیخ علی، ببین حاج علی، ببین علیصداقت و چیزای دیگه، هرکدومش یه داستانی داره، یه طرز نگاهی داره ، یه حسی داره، کشکی نیست. نکته جدیدی نگفتم فک کنم، همه میدونن که اینو.

خب بریم که شد ساعت 4 و منم گشنه و دورم هم شلوغ شد و من هم در حضور هیچ کس نمی تونم راحت

 

 

بنویسم. پس خودم رو به خودم و خودم رو به خدا میسپرم. و امیدوارم یه روزی حل بشم.

یادداشت: http://oldman.ir/


وبلاگ عالیجناب ام یعنی ,خیلی ,شاید ,گفتم ,واقعاً ,اینکه ,علی، ببین ,خودم، برای ,حدیث نفسشون ,زندگی خودم ,خودم میگم منبع

مشخصات

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ | دانلود فیلم پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان . دانلود آهنگ و فیلم یاد و خاطره شهدا شبستر چت | جلفا چت خاطرات دانشجوی تهرانی در سمنان کلینیک قو سپید کالای پزشکی سپید پارت اول رمان شروع تلخ نصب برنامه ايتا عجله کار شیطان اشت تو ایران هنوزم دور دور هسا؟go دانلودبرنامه پاپیتا خلاصه درس نام آوران دیروزامروزفردا اهنگ عربی بین العصر مغرب میال آهنگ‌جدید‌ماکان‌بند ¡   Strategic management accounting and decision making A survey of the Nigerian Banksgo درباره فایده هد وضررهاب احتمالی تغییردر ژنهای جانوران